سایت رسمی کیوان ساکت

دل نوشته یکی از دوستان قدیم

دوشنبه 4 بهمن 1395

با سلام و درود فراوان
خدمت محترم استاد کیوان ساکت
جناب ساکت سالها است که کارها و فعالیت شما را حدالامکان، دور را دور دنبال کرده و طنین تار شما گاه و بیگاه مرا از گوشه ایی به گوشه ایی دیگر و از کرانه ایی به کرانه ایی دیگر سوق می دهد راستش را بخواهید، امروز برنامه ایی از شما در بی بی سی فارسی دیدم. در کنار پخش قطعاتی از یکی از کنسرت هایتان، شرح حال و خاطرات زندیگی هنری خود را تشریح میکردید. داستان به جایی رسید که دانشگاه ها به خاطر انقلاب فرهنگی بسته و شما نیم وقت در داروخانه کیوانِ متعلق به پدرتان، مشغول به کار شده بودید و در بقیه اوقات هم، به گفته خود، به نواختن ساز مشغول بوده اید.این حقیر هم در آن حول و هوش به خاطر گذراندن طرحی به نام طرح کاد، که در آن زمان برای همه محصلین در سطح اول دبیرستان اجباری بود، هر شنبه در آن داروخانه به اصطلاح به کارآموزی مشغول شدم در آنجا بود که با شما آشنا شده و اینجا و آنجا از صحبت و مصاحبت با شما بسیار لذت میبردم و در من، بدون تعارف، بسیار تاثیر گذارده بود چون عموما این صحبت ها از جنس دیگری بودند، برای من از جذابیتی خاص بر خوردار بودند. من از خانواده ایی می آمدم که متاسفانه خیلی هنردوست یا هنر پرور نبوند، البته مذهبی هم نبودند ولی هیچ ارتباطی مستقیمی با هنر و یا هنرمند نبود. خوب به یاد دارم که یکدفعه شما مرا به برنامه ایی از خودتان در سالن آمفی تاتر حلال احمر مشهد دعوت کردید و من برای اولین بار در زندگیم ساز و نوازنده را به صورت زنده دیدم، که خب تاثیری فوق العاده به روی من داشت.نکته ایی هم که برایم بسیار جالب بود، این بود که شما در گفتگویی ابراز کرده بودید که اول چند صباحی پیانو کار کرده و بعد به تار علاقه مند شده اید و این برای من، بدون هیچ شناختی از هر دو ساز، بسیار عجیب بود، که چگونه میشود کسی پیانو را ول کرده و به تا ر بچسبد. پیانو را در تلویزیون و کاستهای آن دوره زیاد شنیده ودیده بودم ولی تار را هرگز، ندیده و یا نخواسته بودم ببینم متاسفانه در تابستان همان سال تحصیلی، من در سن 15 سالگی، به خاطر سانحه ایی، نا خواسته مجبور به ترک ایران شدم. البته یکی دو بار هم نامه هایی هم رد و بدل کردیم که شما مرا به استقامت دعوت می کردید و دلداری می دادید (که البته من هنوز آن دو نا مه را دارم)البته من بعد از ورود به آلمان، با این بنیادی که کلنگهای اولش را خودتان زده بودید، شدیدا علاقه مند به موسیقی اصیل و خصوصا نواختن تمبک شدم. البته در اینجا بعد از گذشت بکسال و نیم تازه موفق به خرید تمبکی شدم (که البته نه درست و حسابی گِرد بود و نه پوست درستی میداشت و بسیار هم گران بود، چون خروج ساز از کشور اکیدا ممنوع بود) و چون در اینجا معلم و یا استادی نبود، خود سعی به یاد گیری کردم. سه ما بعد از اتمام جنگ برای سه ماهی به ایران برگشتم و سازی درست و حسابی خریده و به نزد جناب استاد کلاهدوز در مشهد رفتم. بعد از آنهم هر گاه به ایران آمدم، سعی استفاده از محضر اساتید را داشته که در همان راستا چند هفته از محضر جناب اسحاقی در مشهد و بعده ها هم چند باز از محضر جناب اخوان در تهران سود جسته ام. البته هنوز هم شاگردی بیش نیستم.قصد اطلاف وقتتان را ندارم. ولی بعد از دیدن آن برنامه و شنیدن این قسمت از گفتارتان، شدیدا به یاد شما افتاده که با روپوش سفید روی چهار پایه چوبی نشسته، (در قسمت دراگستور داروخانه ) تکیه به ویترینهای دراز و بلند داروخانه کیوان داده و کتاب می خواندید.
روزگار چونین میگذرد
با کمال احترامات و آرزوی سلامت و پیروزی
آرش مسرت
برلین
22.01.2017

انصراف از پاسخ به کاربر
 
نظرات کاربران پیرامون این مطلب
code